تبليغاتX
حــــــــــــــــــــــرف دل
حــــــــــــــــــــــرف دل
ناگفته های ...
چهارشنبه 14 مرداد1388
فرار از مدرسه ...  

 

سال 76 بود .

تازه وارد دبيرستان شده بودم .

اولش برام خيلي جالب بود ، اما همينكه مدتي از ترم اول گذشت ،

تازه فهميدم ، اين تو بميري ، ازون توبميري ها نيست .

نه اينكه فكر كنين ، بچه تنبل و درس نخوني بودم .

نه به مولا، سطح مطالب درسي واقعاً سنگين بود.

تازه معلما رو بگو .

معلم رياضيمون كه جز مطالب كتاب درسي چيزي بارش نبود و يك سوال خارج ازكتاب ميپرسيدي،

اولش كلي مِنّ ومِن ميكرد ، آخرشم كه ميديد از پس سوال بر نمياد ، با كلي توپ وتشر ميگفت :

اين سوالا چيه ميپرسي ؟

وقت كلاس رو ميگري و ...

مشكل اصلي معلم فيزيك بود .

مردك، فيزيك و با نجاري و بنايي اشتباه گرفته بود .

با اون لهجه بي مزش ، ادعا ميكرد بچه سبزوار و لهجشم مال اونطرفاست ، 

خدا وكيلي ، لهجشم مثل درس دادنش به همه جا ميخورد الا سبزوار.

به قول يكي از دوستان ، همشهرياشم كه فهميدن با چه عطيقه اي سر و كار دارن ديپرتش كردن.

***

يكي دوماهي از ترم اول ميگذشت.

خودمونو جمع وجور ميكرديم تا به سراغ تعطيلات نوروز بريم.

تو همين اوضاع واحوال ، يك ناظم جديد وارد دبيرستانمون شد.

ناظم ، معلم ادبيات ما درسوم راهنمايي بود

در بدو ورود منو مبصر كلاسم كرد.

ناسلامتي بچه درس خون اون دوره بوديم .

كلي حال كردم.  

همينكه يك مدتي گذشت ، ديدم مدام زير ذره بين مسئولين مدرسه قرار دارم .

از طرفي مجبور بودم دفعات زيادي در روز به دفتر دبيرستان رفت و آمد كنم .

از نگاه دوستان هم كلاس خوشايند نبود .

آروم آروم ، رنگ وبويي ديگه به خودش گرفت.

آخه  آقاي رحيمي ناظم جديدمون ، با توجه به خوش خدمتهايي كه به رياست محترم

دبيرستان نشون ميداد ، يك جورايي به چهره منفور دبيرستان تبديل شده بود .

بودن دركنارش براي هردانش آموزي ... محسوب میشد

روزاي آخرسال بود و از بد ماجرا من و معلم فيزيك زديم به تيپ هم .

من از اين بابت كه آبا از آسياب بيفته ،

يك چند روزي رو زودتر از زمان مقرر در مدرسه به تعطيلات نوروزي رفتم .  

***

اولين روز تحصيلي درسال 77 بود ،  

منم با خيالي راحت ازاينكه تمام قائله ختم به خيرشده وارد دبيرستان شدم.

هنگام اذان ظهر ، بنا به رسم هميشگي،وضو گرفتيمو توسالن دبيرستان

براي اقامه نماز،اونم به امام جماعتي خودم آماده شديم .

نماز كه خونده شد ، داشتم خودمو جمع و جور ميكردم كه برم سركلاس .

آقاي رحيمي ناظم دبيرستان جلوم سبز شد.

سلام آقا صادق .

عيدت مبارك .

صدسال به اين سال ها .

راستي يك چند روزي اونور سال غائب بودي ؟

منم كه تو حاضر جوابي ، كم نمي آوردم ، گفتم :

خدا قسمت كرد و با خونواده رفتيم مشهد زيات امام رضا.

ان شاء ا... قسمت همه آرزومنداش.

آقاي رحيمي يك مكثي كرد و چهره اي مظلومانه به خودش گرفت .

درحالي كه وانمود ميكرد منقلب شده گفت :

زيارت قبول .

خدا قسمت كنه بري مكه و كربلا و ...

***

يك روز بابام به رسم هميشگي ، براي باخبرشدن از اوضاع تحصيليم وارد دبيرستان شد.

پاش به دفتر دبيرستان نرسيده ، آقاي رحيمي جلوشو گرفت .

به يومن خود شيريني گفت : سلام حاجي .

زيارت قبول .

خدا قسمت كنه كربلا و مكه ، ان شاء ا... .

بابام، عالم بي خبر.

مات ومبهوت .

مونده بود كه چرا اين مردك داره پرت وپلا ميگه .

اما همينكه چشمش به من افتاد كه اون طرف حياط با حالتي مضطرب نگاش ميكنم،

فهميد چه خبره .

بازم مثل هميشه پسرش دست گل به آب داده .

بيچاره تازه فهميده بود كه دليل اون تعطيلات زود رس ، 

به خاطر تشويق مديرمدرسه از نمرات درسي نبوده ،

بلكه حاصل ابتكار و خلاقيت گل پسرش بوده .

 

در خانه اي كه بزرگش را كوچك كنند ، كوچك آن هرگز بزرگ نخواهد شد .

 

جمعه 9 مرداد1388
كارنامه تقلبي ...  

 

 پايان ترم سال اول دبيرستان بود .

زمان برداشت محصول،البته محصولي كه حاصلش نتيجه 4 ماه درس خوندن بود.اونم با دروس بسيارسنگين ، آخه وارد سيستم غلط نظام ترمي واحدي شده بوديم و مي بايست كتاب هاي حجيم درسي (ازلحاظ محتوا وتعداد صفحات) رو در مدت كوتاهي به اتمام مي رسونديم ، واين براي دانش آموزي كه از كلاس سوم راهنمايي با اون مطالب سبك وساده وارد اين سيستم مي شد بسيار ملال آوربود.

                          ***‌‌‌

كارنامه رو كه ديدم، رنگ ازصورتم پريد،اصلا باورم نمي شد.

من!! بچه درس خون كلاس ،كسي كه درطول 8 سال تحصيلي گذشته ، پائين ترين نمره اي كه تجربه كرده 17 بوده، مي بايستي چنين نمرات درخشاني رو دركارنامه ترم اولم به دوش مي كشيدم (نمره 13 در فيزيك ونمره 12 درشيمي و ... ).

يك ساعت تموم فقط به معدلم (75/15)خيره شده بودم ، مات ومبهوت ، حيرون وويرون با يك كاسه چكنم تو دستم.

تمام سالن مدرسه رو سرم مي چرخيد، هرچي بيشتر به اين معدل لعنتي نگاه مي كردم ،ضربان قلبم آهسته تر مي شد.نفسم بالا نمي اومد ، داشتم خفه مي شدم .

عرق مثل بارون از پيشونيم سرازير ميشد . احساس ميكردم ...

كمي كه به خودم مسلط شدم ،يهو ، يك فكر شيطاني...

اما به خودم گفتم : نه ، اصلا كاردرستي نيست .امكان نداره انجامش بدم ، بابا اين كارا ازت بعيدٍ پسر ، تو كه اين كاره نيستي ، تازه اين كار آدماي ...

نشد ، اومدي ونساختي . گيريم حرفت درست ، اما جواب بابا رو چي ميخواي بدي؟ ميخواي بگي چي ؟

 نتونستي ؟

 اون كه گوشش بدهكار اين حرفا نيست ، اصلا بچه ،مثل اينكه حاليت نيست.

 بابا گند زدي ، گند.

 اين نمرات نوبره .

توهمين اوضاع و احوال سير ميكردم كه يهو به خودم اومدم ، ديدم تو مراحل انجام كارقرار گرفتم ،ديگه نه راه پس داشتم و نه راه پيش.

آره درست حدس زدين، كارنامه تقلبي.

آنچنان ماهرانه انجامش دادم ،كه به عقل جنّم نمي رسيد چه برسه به آدم.

مو، لا درزش نمي رفت ، كاملا دقيق و حساب شده .اونقده دقيق كه خودم باورم شده بود.(ازاينكه كارنامه اصليه).

                       ***

باكمال جسارت ،توماه مبارك رمضان (خدا قبول كنه ان شاء ا...) كارنامه رو تقديم پدرعزيزم كردم.

اولش با اخم (سياست هميشگيش تو مسائل مهم) يه نگاهي به كارنامه بنده زاده ي حقيرانداخت .

چند ثانيه اي نگذشت ، كه آروم آروم شروع به تكون دادن سرش كرد ،هرچه قدركه نگاش به انتهاي نمرات نزديكتر مي شد بيشتراحساس رضايت مي كرد. ديگه نتونست براحساسات پاكش غلبه كنه ، ناگهان با حالتي كه براي تمام اهل خونه غيرمنتظره بود گفت :

آفرين پسرم ، چه نمرات درخشاني ، واقعا كارت عالي بود ،

دست مريزاد ، جداً خسته نباشي .

 ودرحالي كه مرا در آغوش مي گرفت با لحني بسيار پدرانه گفت :

 رو سفيدم كردي . منت گذاشتي رو سرم و...

من بودم و به به و چه چه پدرم ،اونقده مورد تشويق خونواده قرارگرفتم كه ديگه باورم شده بود معدلم شده 47/19 .

يهو عرق سردي روپيشونيم نشست.

واي خداي من ، اگه بابام بفهمه ؟ اگه ...

تصورش برام دردناك بود چه برسه به ...

                         ***

يك ماهي از اين ماجرا گذشت، از بد روزگار تكنولوژي همه گير كامپيوتر به دبيرستان ما هم رسيد.به قول

مديرمون به فناوري روز تجهيز شديم .

الهي كه درد و بلاتون بخوره تو سر اين فناوري كه هرچي مي كشيم از اين ... .

اولين اقدام اين تكنولوژي جديد، ارائه كارنامه كامپيوتري ازنمرات ترم اول بود.

                        ***

يك روز پدرم به پيشنهاد پدر يكي از دوستان ، به فكرسر زدن به دبيرستان ما و باخبر شدن از وضعيت

تحصيلي من نگون بخت افتاد.

از شانس بد ما ، در بدو ورود به دفتر دبيرستان ، با كارنامه كامپيوتري در دستان والدين بچه ها مواجه

شد.

بنا به درخواستش ، مسئول كامپيوتر دبيرستان كه ازدوستان صميميش بود،يك پرينت ناقابل از كارنامه

بنده حقير سر و پا تقصير، تقديمش نمود .

 اي كاش اون زمانم مثل الان مشكل برق داشتيم تا ... .

                        ***

با كلي ذوق وشوق از اينكه زنگ آخر، معلم نداشتيم به خونه اومدم .

همين كه در رو باز كردم و وارد اتاق شدم. پدرم ، قاضي محكمه رو ديدم كه بربالاي اتاق نشسته و اعضاي

هيئت منصفه ( عزيز و مادرو...) كه دركنارش حضور دارن.

بي هيچ وقفه اي و بدون هيچ سوال و جوابي محكوم شدم .

نزد جلاد محكمه رفتم براي اجراي حكم .

آري : پدرم.

آخه اون روزا رسم براين بود قاضي در هنگام اجراي حكم نقش جلاد رو ايفا كنه .

پدرم بي درنگ سيليه جانانه اي نثارم كرد.

آخه فراموش كرده بود در ازاي اون معدل به ياد موندني هديه اي به رسم يادبود تقديم پسر عزيز دردونش

كنه .

بالاخره وظيفه پدري حكم مي كرد كه بيش ازاين شرمندم نشه ويه جوري ازخجالتم دربياد .

پدرم داشت خودشو براي يك هديه ي با كلاس تر وزيباتر، به قولي 19 به بالا آماده ميكرد ، كه عزيز خدا

بيامرزم ( الهي نور به قبرش بباره) از فرط علاقه شديدي كه به من داشت ، مثل تيري كه ازچله رها

ميشه ، از جا پريد و جلوم سبز شد. يك چش غرّه ي با حال به بابام نشون داد و با صدايي بلند وحق به

جانب ،گفت :

چرا اين زبون بسته رو ميزني  ؟

مگه چيكار كرده ؟ آدم كه نكشته ؟

 بس كن ديگه . شورش رو در آوردي ...

پدرم با اين جملات مادرش كمي آروم گرفت و به رسم احترام ، به گوشه اي ازاتاق رفت و نشست . منم

از فرصت ، نهايت استفاده رو بردم  ودريك چشم به هم زدن ازديد پدرم ناپديد شدم.

آري ، اين بار هم مثل خيلي از اتفاقات ديگه جون سالم به در بردم.

 

در خانه اي كه بزرگش را كوچك كنند،كوچك آن هرگز بزرگ نخواهد شد
دوشنبه 29 تیر1388
گفتگو با خدا ...  

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت :

پس میخواهی با من گفتگو کنی

گفتم : اگر وقت داشته باشید

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

وبعد حسرت دوران کودکی را میخورند.

این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول میکنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی میکنند

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموش شان میشود

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند

و نه در حال .

این که چنان زندگی میکنند

که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی

هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها

میخواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق

در دل کسانی که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم .

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یاد بگیرند که من این جا هستم .

همیشه .

 

شنبه 20 تیر1388
اولین نگاه ...  

 

به سويم آمدي

چنان مرا درهم پيچيدي كه فرصت دست و پا زدن را ازمن گرفتي

به خود ميگويم اين گردباد مثل نسيمي خنك ،

بر تنهايي عميقم چه خوش نشسته است!

اما تو همان گردبادي

پر از شن و خاك

« تك برگ رويايي » .

 

یکشنبه 10 خرداد1388
چه زود در گذریم ...  
 

ما وقت نگاه را دمی دانستیم

از دانش چشمها کمی دانستیم

کژتابی دستها و بی مهری سنگ

ما آئینه بودیم و نمی دانستیم