پايان ترم سال اول دبيرستان بود .
زمان برداشت محصول،البته محصولي كه حاصلش نتيجه 4 ماه درس خوندن بود.اونم با دروس بسيارسنگين ، آخه وارد سيستم غلط نظام ترمي واحدي شده بوديم و مي بايست كتاب هاي حجيم درسي (ازلحاظ محتوا وتعداد صفحات) رو در مدت كوتاهي به اتمام مي رسونديم ، واين براي دانش آموزي كه از كلاس سوم راهنمايي با اون مطالب سبك وساده وارد اين سيستم مي شد بسيار ملال آوربود.
***
كارنامه رو كه ديدم، رنگ ازصورتم پريد،اصلا باورم نمي شد.
من!! بچه درس خون كلاس ،كسي كه درطول 8 سال تحصيلي گذشته ، پائين ترين نمره اي كه تجربه كرده 17 بوده، مي بايستي چنين نمرات درخشاني رو دركارنامه ترم اولم به دوش مي كشيدم (نمره 13 در فيزيك ونمره 12 درشيمي و ... ).
يك ساعت تموم فقط به معدلم (75/15)خيره شده بودم ، مات ومبهوت ، حيرون وويرون با يك كاسه چكنم تو دستم.
تمام سالن مدرسه رو سرم مي چرخيد، هرچي بيشتر به اين معدل لعنتي نگاه مي كردم ،ضربان قلبم آهسته تر مي شد.نفسم بالا نمي اومد ، داشتم خفه مي شدم .
عرق مثل بارون از پيشونيم سرازير ميشد . احساس ميكردم ...
كمي كه به خودم مسلط شدم ،يهو ، يك فكر شيطاني...
اما به خودم گفتم : نه ، اصلا كاردرستي نيست .امكان نداره انجامش بدم ، بابا اين كارا ازت بعيدٍ پسر ، تو كه اين كاره نيستي ، تازه اين كار آدماي ...
نشد ، اومدي ونساختي . گيريم حرفت درست ، اما جواب بابا رو چي ميخواي بدي؟ ميخواي بگي چي ؟
نتونستي ؟
اون كه گوشش بدهكار اين حرفا نيست ، اصلا بچه ،مثل اينكه حاليت نيست.
بابا گند زدي ، گند.
اين نمرات نوبره .
توهمين اوضاع و احوال سير ميكردم كه يهو به خودم اومدم ، ديدم تو مراحل انجام كارقرار گرفتم ،ديگه نه راه پس داشتم و نه راه پيش.
آره درست حدس زدين، كارنامه تقلبي.
آنچنان ماهرانه انجامش دادم ،كه به عقل جنّم نمي رسيد چه برسه به آدم.
مو، لا درزش نمي رفت ، كاملا دقيق و حساب شده .اونقده دقيق كه خودم باورم شده بود.(ازاينكه كارنامه اصليه).
***
باكمال جسارت ،توماه مبارك رمضان (خدا قبول كنه ان شاء ا...) كارنامه رو تقديم پدرعزيزم كردم.
اولش با اخم (سياست هميشگيش تو مسائل مهم) يه نگاهي به كارنامه بنده زاده ي حقيرانداخت .
چند ثانيه اي نگذشت ، كه آروم آروم شروع به تكون دادن سرش كرد ،هرچه قدركه نگاش به انتهاي نمرات نزديكتر مي شد بيشتراحساس رضايت مي كرد. ديگه نتونست براحساسات پاكش غلبه كنه ، ناگهان با حالتي كه براي تمام اهل خونه غيرمنتظره بود گفت :
آفرين پسرم ، چه نمرات درخشاني ، واقعا كارت عالي بود ،
دست مريزاد ، جداً خسته نباشي .
ودرحالي كه مرا در آغوش مي گرفت با لحني بسيار پدرانه گفت :
رو سفيدم كردي . منت گذاشتي رو سرم و...
من بودم و به به و چه چه پدرم ،اونقده مورد تشويق خونواده قرارگرفتم كه ديگه باورم شده بود معدلم شده 47/19 .
يهو عرق سردي روپيشونيم نشست.
واي خداي من ، اگه بابام بفهمه ؟ اگه ...
تصورش برام دردناك بود چه برسه به ...
***
يك ماهي از اين ماجرا گذشت، از بد روزگار تكنولوژي همه گير كامپيوتر به دبيرستان ما هم رسيد.به قول
مديرمون به فناوري روز تجهيز شديم .
الهي كه درد و بلاتون بخوره تو سر اين فناوري كه هرچي مي كشيم از اين ... .
اولين اقدام اين تكنولوژي جديد، ارائه كارنامه كامپيوتري ازنمرات ترم اول بود.
***
يك روز پدرم به پيشنهاد پدر يكي از دوستان ، به فكرسر زدن به دبيرستان ما و باخبر شدن از وضعيت
تحصيلي من نگون بخت افتاد.
از شانس بد ما ، در بدو ورود به دفتر دبيرستان ، با كارنامه كامپيوتري در دستان والدين بچه ها مواجه
شد.
بنا به درخواستش ، مسئول كامپيوتر دبيرستان كه ازدوستان صميميش بود،يك پرينت ناقابل از كارنامه
بنده حقير سر و پا تقصير، تقديمش نمود .
اي كاش اون زمانم مثل الان مشكل برق داشتيم تا ... .
***
با كلي ذوق وشوق از اينكه زنگ آخر، معلم نداشتيم به خونه اومدم .
همين كه در رو باز كردم و وارد اتاق شدم. پدرم ، قاضي محكمه رو ديدم كه بربالاي اتاق نشسته و اعضاي
هيئت منصفه ( عزيز و مادرو...) كه دركنارش حضور دارن.
بي هيچ وقفه اي و بدون هيچ سوال و جوابي محكوم شدم .
نزد جلاد محكمه رفتم براي اجراي حكم .
آري : پدرم.
آخه اون روزا رسم براين بود قاضي در هنگام اجراي حكم نقش جلاد رو ايفا كنه .
پدرم بي درنگ سيليه جانانه اي نثارم كرد.
آخه فراموش كرده بود در ازاي اون معدل به ياد موندني هديه اي به رسم يادبود تقديم پسر عزيز دردونش
كنه .
بالاخره وظيفه پدري حكم مي كرد كه بيش ازاين شرمندم نشه ويه جوري ازخجالتم دربياد .
پدرم داشت خودشو براي يك هديه ي با كلاس تر وزيباتر، به قولي 19 به بالا آماده ميكرد ، كه عزيز خدا
بيامرزم ( الهي نور به قبرش بباره) از فرط علاقه شديدي كه به من داشت ، مثل تيري كه ازچله رها
ميشه ، از جا پريد و جلوم سبز شد. يك چش غرّه ي با حال به بابام نشون داد و با صدايي بلند وحق به
جانب ،گفت :
چرا اين زبون بسته رو ميزني ؟
مگه چيكار كرده ؟ آدم كه نكشته ؟
بس كن ديگه . شورش رو در آوردي ...
پدرم با اين جملات مادرش كمي آروم گرفت و به رسم احترام ، به گوشه اي ازاتاق رفت و نشست . منم
از فرصت ، نهايت استفاده رو بردم ودريك چشم به هم زدن ازديد پدرم ناپديد شدم.
آري ، اين بار هم مثل خيلي از اتفاقات ديگه جون سالم به در بردم.
در خانه اي كه بزرگش را كوچك كنند،كوچك آن هرگز بزرگ نخواهد شد