سال 76 بود .
تازه وارد دبيرستان شده بودم .
اولش برام خيلي جالب بود ، اما همينكه مدتي از ترم اول گذشت ،
تازه فهميدم ، اين تو بميري ، ازون توبميري ها نيست .
نه اينكه فكر كنين ، بچه تنبل و درس نخوني بودم .
نه به مولا، سطح مطالب درسي واقعاً سنگين بود.
تازه معلما رو بگو .
معلم رياضيمون كه جز مطالب كتاب درسي چيزي بارش نبود و يك سوال خارج ازكتاب ميپرسيدي،
اولش كلي مِنّ ومِن ميكرد ، آخرشم كه ميديد از پس سوال بر نمياد ، با كلي توپ وتشر ميگفت :
اين سوالا چيه ميپرسي ؟
وقت كلاس رو ميگري و ...
مشكل اصلي معلم فيزيك بود .
مردك، فيزيك و با نجاري و بنايي اشتباه گرفته بود .
با اون لهجه بي مزش ، ادعا ميكرد بچه سبزوار و لهجشم مال اونطرفاست ،
خدا وكيلي ، لهجشم مثل درس دادنش به همه جا ميخورد الا سبزوار.
به قول يكي از دوستان ، همشهرياشم كه فهميدن با چه عطيقه اي سر و كار دارن ديپرتش كردن.
***
يكي دوماهي از ترم اول ميگذشت.
خودمونو جمع وجور ميكرديم تا به سراغ تعطيلات نوروز بريم.
تو همين اوضاع واحوال ، يك ناظم جديد وارد دبيرستانمون شد.
ناظم ، معلم ادبيات ما درسوم راهنمايي بود
در بدو ورود منو مبصر كلاسم كرد.
ناسلامتي بچه درس خون اون دوره بوديم .
كلي حال كردم.
همينكه يك مدتي گذشت ، ديدم مدام زير ذره بين مسئولين مدرسه قرار دارم .
از طرفي مجبور بودم دفعات زيادي در روز به دفتر دبيرستان رفت و آمد كنم .
از نگاه دوستان هم كلاس خوشايند نبود .
آروم آروم ، رنگ وبويي ديگه به خودش گرفت.
آخه آقاي رحيمي ناظم جديدمون ، با توجه به خوش خدمتهايي كه به رياست محترم
دبيرستان نشون ميداد ، يك جورايي به چهره منفور دبيرستان تبديل شده بود .
بودن دركنارش براي هردانش آموزي ... محسوب میشد
روزاي آخرسال بود و از بد ماجرا من و معلم فيزيك زديم به تيپ هم .
من از اين بابت كه آبا از آسياب بيفته ،
يك چند روزي رو زودتر از زمان مقرر در مدرسه به تعطيلات نوروزي رفتم .
***
اولين روز تحصيلي درسال 77 بود ،
منم با خيالي راحت ازاينكه تمام قائله ختم به خيرشده وارد دبيرستان شدم.
هنگام اذان ظهر ، بنا به رسم هميشگي،وضو گرفتيمو توسالن دبيرستان
براي اقامه نماز،اونم به امام جماعتي خودم آماده شديم .
نماز كه خونده شد ، داشتم خودمو جمع و جور ميكردم كه برم سركلاس .
آقاي رحيمي ناظم دبيرستان جلوم سبز شد.
سلام آقا صادق .
عيدت مبارك .
صدسال به اين سال ها .
راستي يك چند روزي اونور سال غائب بودي ؟
منم كه تو حاضر جوابي ، كم نمي آوردم ، گفتم :
خدا قسمت كرد و با خونواده رفتيم مشهد زيات امام رضا.
ان شاء ا... قسمت همه آرزومنداش.
آقاي رحيمي يك مكثي كرد و چهره اي مظلومانه به خودش گرفت .
درحالي كه وانمود ميكرد منقلب شده گفت :
زيارت قبول .
خدا قسمت كنه بري مكه و كربلا و ...
***
يك روز بابام به رسم هميشگي ، براي باخبرشدن از اوضاع تحصيليم وارد دبيرستان شد.
پاش به دفتر دبيرستان نرسيده ، آقاي رحيمي جلوشو گرفت .
به يومن خود شيريني گفت : سلام حاجي .
زيارت قبول .
خدا قسمت كنه كربلا و مكه ، ان شاء ا... .
بابام، عالم بي خبر.
مات ومبهوت .
مونده بود كه چرا اين مردك داره پرت وپلا ميگه .
اما همينكه چشمش به من افتاد كه اون طرف حياط با حالتي مضطرب نگاش ميكنم،
فهميد چه خبره .
بازم مثل هميشه پسرش دست گل به آب داده .
بيچاره تازه فهميده بود كه دليل اون تعطيلات زود رس ،
به خاطر تشويق مديرمدرسه از نمرات درسي نبوده ،
بلكه حاصل ابتكار و خلاقيت گل پسرش بوده .
در خانه اي كه بزرگش را كوچك كنند ، كوچك آن هرگز بزرگ نخواهد شد .

